زبانحال عبدالله بن الحسن با حضرت زینب سلاماللهعلیها
گرچه تنهاست عمو جان و سراپا خشمم عمه جان، هرچه بگویی تو به روی چشمم به شهـیـدان حـرم، دلهـره دارم نـرسم دست من را تو گرفتی که به یارم نرسم؟! ای که عزّت همهاش در نظر رحمت توست آن چه خیر است برایم به خدا حکمت توست خودت ای عمۀ سادات بگو تا چه کنم؟! بغض پنهان شده در بین گلو را چه کنم؟! عمویم روی تراب است، به خود میپیچد جگرش تشنۀ آب است، به خود میپیچد بنـشـیـنم ز تـنـش پیرهـنش را بدرند؟! رمقِ آخـر مـانـده به تنـش را ببـرند؟! گرگها دور تن محـتضرش ریختهاند چند تایی ته گـودال، سـرش ریخـتهاند آه... عـمـامـۀ جـدش ز سـرش افـتـاده شمر با خـنجر کـندش شده است آماده به پرستوی زمینگـیر و اسیر اذن بده دست خود را کمی آرام بگیر، اذن بده من نمردم که کسی سنگ به سویش بزند نانجـیـبی برسد، دست به مـویش بزند حرمله، شمر، سنان، خولی و اخنس، همه را دور سازم، برهـانم پـسـر فـاطـمـه را دست خود را جلوی تیغ سپر میسازم سـر خود را به فـدای سـر او میبـازم عـمه جان، تاب ندارم که بمـانم دیگر می زنـم مثل ابالفـضل به قـلب لـشگـر جد من، شیر اُحد، حیدر خیبر شکن است ذکر طوفانی من ذکر أنا ابن الحسن است رفـتـم و در دل گـودال دلـیـری کـردم بین روبه صفـتان یک تنه شیری کردم تا که خـنـجـر نـخـورد بر بـدن ثارالله قـطع شد دست من و ناله زدم وا اُمـاه ایـسـتـادم به روی پنجـه، روی پاهـایم حـرمـله دوخـت تـنم را به تن مـولایم نام بابا حـسـنـم بـین گـلـو... جان دادم چه یـتـیـمانه روی پای عمو جان دادم آه عمه بنگر، روضه چه مبسوط شده خون من با پـسر فاطـمه مخـلوط شده |